داشت آن سلطان که محمودست نام
سرکش و بی باک و خونی یک غلام
۱عاقبت راهی زد آن بیروی و راه
حالیش گردن زدن فرمود شاه
۲لیک اول گفت شاه حق شناس
تا از آن مجلس رود بیرون ایاس
۳گفت از ما لطف دیدست او مدام
کی تواند دید قهرم این غلام
۴هرکه او در لطف ما پرورده شد
از خیال قهر ما آزرده شد
۵ای عجب چون این سخن بشنید ایاس
گفت فرخ آنکه شاه حق شناس
۶گردنش یکبار زد یکبار رست
تا قیامت از غم و تیمار رست
۷کار من بنگر که روزی چندبار
میشوم از تیغ هیبت کشته زار
۸با ادب در پیش سلطان تن زدن
سخت تر باشد ز صد گردن زدن
۹روز و شب در قهر میسوزد مدام
وانگهم پروردهٔ لطفست نام
۱۰لطف او در حق هرک افزون بود
بی شک آنکس غرقه تر در خون بود
۱۱