بود شاهی را غلامی سیمبر
هم ادب از پای تا سر هم هنر
۱چون بخندیدی لب گلرنگ او
گلشکر گشتی فراخ از تنگ او
۲ماه را خورشید رویش مایه داد
مهر را زلف سیاهش سایه داد
۳دام مشکینش چوشست انداختی
جان بهای و دل ز دست انداختی
۴راستی از بس کژی کان شست بود
صیدش از هفتاد فرقت شست بود
۵ابروی او در کژی طاق آمده
راستی محراب عشاق آمده
۶مردمی چشم او در جادوئی
ترک تازش در میان هندوئی
۷از میانش بود دل در هیچ و بس
وز دهانش روح در ضیق النفس
۸لعل او را وصف کردن راه نیست
زانکه کس از آب خضر آگاه نیست
۹این غلام دلربای جان فزای
پیش شاه خویش استادی بپای
۱۰از قضا روزی مگر در پیش شاه
کرد بسیاری همی در خود نگاه
۱۱شاه حالی دشنهٔ زد بر دلش
جان بداد و آن جهان شد منزلش
۱۲پس زفان در خشم او بگشاد شاه
گفت تا چندی کنی بر خود نگاه
۱۳گه علم میبینی و بازوی خویش
گه نظاره میکنی بر موی خویش
۱۴گه کنی در پا و در موزه نگاه
گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه
۱۵گه شوی مشغول در انگشتری
خودپرستی تو و یا خدمت گری
۱۶چون چنین تو عاشق خویش آمدی
بهر خدمت از چه در پیش آمدی
۱۷ترک خدمت گیر و خود را میپرست
بعدازین برخیز و با خود کن نشست
۱۸دعوی خدمت کنی با شهریار
خود ز عشق خویش باشی بی قرار
۱۹گرچه خود را سخت بخرد میکنی
در حقیقت خدمت خود میکنی
۲۰من ز تو بر مینگیرم یک نظر
تو زخود دیدن نمیآئی بسر
۲۱مردم دیده چو خود بینی نکرد
جای خود جز دیده میبینی نکرد
۲۲کار نزدیکان خطر دارد بسی
چون تواند جست نزدیکی کسی
۲۳