گفت روزی شبلی افتاده کار
در بردیوانگان شد سوکوار
۱دید آنجا پس جوان دیوانهٔ
آشنا با حق نه چون بیگانهٔ
۲گفت شبلی را که مردی روشنی
گر سحرگاهان مناجاتی کنی
۳از زفان من بگو با کردگار
کوفکندی در جهانم بی قرار
۴دور کردی از پدر وز مادرم
ژندهٔ بگذاشتی اندر برم
۵پردهٔ عصمت ز من برداشتی
در غریبی بی دلم بگذاشتی
۶کردی آواره ز خان و مان مرا
آتشی انداختی در جان مرا
۷آتش تو گرچه در جانم خوشست
برجگر بیآییم زان آتشست
۸بستی از زنجیر سر تا پای من
تا رهائی یابم ازتو وای من
۹گر ترا گویم چه میسازی مرا
در بلای دیگر اندازی مرا
۱۰نه مرا جامه نه نانی میدهی
نان چرا ندهی چو جانی میدهی
۱۱چند باشم گرسنه این جایگاه
گر نداری نان زجائی وام خواه
۱۲این بگفت وپارهٔ شد هوشیار
بعد از آن بگریست لختی زار زار
۱۳گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی
گر بگوئی بو که درگیرد یکی
۱۴رفت شبلی از برش گریان شده
در تحیر مانده سرگردان شده
۱۵چون برون رفت از در آن خانه زود
دادش آواز از پس آن دیوانه زود
۱۶گفت زنهار ای امام رهنمای
تانگوئی آنچه گفتم با خدای
۱۷زانکه گر با او بگوئی اینقدر
زآنچه میکرد او کند صد ره بتر
۱۸من نخواهم خواست از حق هیچ چیز
زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز
۱۹او همه با خویش میسازد مدام
هرچه گوئی هیچ باشد والسلام
۲۰دوستان را هر نفس جانی دهد
لیک جان سوزد اگر نانی دهد
۲۱هر بلا کین قوم راحق داده است
زیر آن گنج کرم بنهاده است
۲۲