آن یکی دیوانه میشد غرق شور
دفن میکردند مردی را بگور
۱دید کرباسی کفن از دور جای
گفت من عریانم از سر تا بپای
۲درکشم از مرده کرباس کفن
تا کنم خود را از آنجا پیرهن
۳آن یکی بشنود گفت ای بینوا
کی بود این در مسلمانی روا
۴مرد مجنون گفت آخر ای عجب
چون کفن بینم شما را روز وشب
۵کز ضلالت میکنید از مرده باز
بر من از بهر چه شد این در فراز
۶خاک عالم جمع کن چون خاک بیز
بر سر دنیای مردم خوار ریز
۷گر سر اسرار دین داری بگوی
ترک این دنیای مرداری بگوی
۸زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا
صد بلا مابعد آن بخشد ترا
۹هر زمانی چون زیانی میدهد
بو که سودت یک زمانی میدهد
۱۰