یک شبی محمود شاه حق شناس
اشک می افشاند بر روی ایاس
۱جامه چون از اشک خود درخون کشید
موزهٔ او عاقبت بیرون کشید
۲طشت آورد و گلاب آن نیک نام
شست اندر طشت زر پای غلام
۳گرچه بسیاری گلابش پیش بود
صد ره اشکش از گلابش بیش بود
۴چون بدامن خشک کردی پای او
تر شدی از چشم خون پالای او
۵روی آخر بر کف پایش نهاد
پس ز دست عشق در پایش فتاد
۶تا به روز از پای او سر بر نداشت
پای او از دیدهٔ تر برنداشت
۷میگریست از آتش سودای او
بوسه میزد هر نفس بر پای او
۸شمع باشه نیز خوش خوش میگریست
همچو شه جانی پر آتش میگریست
۹شاهد و شب بود و شاه و شمع بود
هرچه باید جمله آن شب جمع بود
۱۰وی عجب شه در چنان عیشی تمام
روی میمالید در پای غلام
۱۱عشق چون جائی چنین زوری کند
شیر را دندان کنان موری کند
۱۲گر نبودی این چنین شب هرگزت
من نخوانم جز گدائی عاجزت
۱۳قدر این شب عاشقان دانند و بس
ذوق سیمرغی کجا داند مگس
۱۴عاقبت چون گشت هشیار آن غلام
گشته بد بیهش شاه نیک نام
۱۵چون نگه کرد آن غلام از سوی او
دید پای خویشتن بر روی او
۱۶پای از روی شهنشه برنداشت
زآنکه او در خویش موئی سر نداشت
۱۷همچنان میبود تا شاه بلند
گشت از بیهوشی خود هوشمند
۱۸چون به هوش آمد شه عالی مقام
گفت چه بی حرمتیست این ای غلام
۱۹گفت این بی حرمتی در کل حال
هست شاه هفت کشور را کمال
۲۰زآنکه شاهی بندگی میبایدت
سرکشی افکندگی میبایدت
۲۱داشتی از پادشاهی زندگی
آمدی اندر لباس بندگی
۲۲از خداوندی دلت بگرفته بود
لاجرم بر بندگی آشتفه بود
۲۳چون همه بودی همه میخواستی
شاه بودی بندگی را خاستی
۲۴بنده را کردی به می بیخود تمام
تا شبی در بندگی کردی قیام
۲۵خیز کز تو بندگی زیبنده نیست
من بسم بنده که سلطان بنده نیست
۲۶بندگی چون نیست بر بالای تو
خیز با سر شو که نیست این جای تو
۲۷سرنشینی بس بود شه را مدام
پای بوسیدن رها کن با غلام
۲۸این بگفت و گفت شاها هر نفس
بر دل خود میدهی تو بوس و بس
۲۹چون دلت این خواست تو دانی و دل
من کیم تا در میان گردم خجل
۳۰بند بندم جمله در فرمان تست
بوسه بر هر جا که دادی زان تست
۳۱