عورتی را کودکی گم گشته بود
دل از آن دردش بخون آغشته بود
۱در میان راه میشد بیقرار
وز غم آن طفل مینالید زار
۲صوفئی گفتش منال ای نیک زن
پیشه کن تسلیم و فال نیک زن
۳غم مخور گر تو نیابی ای درش
باز یابی در جهان دیگرش
۴چون سخن بشنود زن آمد بجوش
گفت ای صوفی چه میگوئی خموش
۵من ندانم این که هرک اینجایگاه
کم بود فردا شود پیش دو راه
۶زانکه من دانم که خلق روزگار
زین دو عالم در یکی دارد قرار
۷بی شکی هم آدمی هم دیگران
یا درین عالم بود یا نه دران
۸صوفیش گفتا بدان گر اندکی
در میان صوفیان افتد یکی
۹نیز کس در هر دو عالم جاودان
نه خبر یابد نه نام ونه نشان
۱۰هر که او با صوفیان دارد قرار
هست او از هر دو عالم برکنار
۱۱تو از آن غم خور که آن طفل لطیف
در میان صوفیان افتد حریف
۱۲محو گردد جاودان نامش همی
در دو عالم نبود آرامش همی
۱۳هر که قرب حق بدست آرد دمی
همچو دریائی نماید شبنمی
۱۴قطرهٔ کو غرقهٔ دریا بود
هر دو کونش جز خدا سودا بود
۱۵آب دریا باشد از شش سوی او
واو بمیرد تشنه دل در کوی او
۱۶قرب جوی ای دوست وز دوران مباش
وصل خواه از خیل مهجوران مباش
۱۷گر نیاید قرب اینجا حاصلت
پیش آرد بعد کاری مشکلت
۱۸گر مقام قرب حق میبایدت
بر نکوکاران سبق میبایدت
۱۹خورد روز و خواب شب گردان حرام
تا مگر در قرب حق یابی مقام
۲۰