دعوئی بد صوفی درویش را
سوی قاضی برد خصم خویش را
۱صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه
بیّنت را خواستش قاضی گواه
۲رفت صوفی ودل از بند آورید
در گواهی صوفئی چند آورید
۳قاضیش گفتادگر باید گواه
برد ده صوفی دگر آنجایگاه
۴باز قاضی گفت ای مرد مجاز
صوفیان را می میار اینجا فراز
۵زانکه هر صوفی که با خود آوری
یک تنند ایشان اگر صد آوری
۶چون عدد نبود میان آن گروه
دو گواه آور نه زان آن گروه
۷کاین گروهی اند چون یک تن شده
وز میانشان رسم ما و من شده
۸هر که یک دم اوفتاد این جایگاه
تا ابد جاوید برخیزد ز راه
۹نام او از هر دو عالم گم شود
همچو یک شبنم که در قلزم شود
۱۰