بایزید از خانه میآمد پگاه
اوفتاد آنجا سگی با او براه
۱شیخ حالی جامه را در هم گرفت
زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت
۲سگ زفان حال بگشاد آن زمان
گفت اگر خشکم مکش از من عنان
۳ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیم
صلح اندازد میان ما مقیم
۴گر تو را سهل است با من زان چه باک
کار تو با تست کاری خوفناک
۵گر بخود دامن زنی یک ذره باز
پس ز صد دریا کنی غسل نماز
۶زآن جنابت هم نگردی هیچ پاک
پاک میگردی ز من از آب و خاک
۷اینکه تو دامن ز من داری نگاه
جهد کن کز خویشتن داری نگاه
۸شیخ گفتش ظاهری داری پلید
هست آن در باطن من ناپدید
۹عزم کن تا هر دو یک منزل کنیم
بو کز آنجا پاکئی حاصل کنیم
۱۰گر دوجا آب نجس بر هم شود
چون بدو قله رسد محرم شود
۱۱همرهی کن ای بظاهر باطنم
تا شود از پاکی دل ایمنم
۱۲سگ بدو گفت ای امام راهبر
من نشایم همرهی را در گذر
۱۳زآنکه من رد جهانم این زمان
وآنگهی هستی تو مقبول جهان
۱۴هرکرا بینم مرا کوبی رسد
با لگد یا سنگ یا چوبی رسد
۱۵هر کرا بینی تو گردد خاک تو
شکر گوید ز اعتقاد پاک تو
۱۶از پی فردای خود تا زاده ام
استخوانی خویش را ننهاده ام
۱۷تو مگر شکاک راه افتادهٔ
لاجرم گندم دو خم بنهادهٔ
۱۸تا بود گندم مگر فردات را
سر نمیگردد چنین سودات را
۱۹شیخ کاین بشنود مشتی آه کرد
روی و ره نه روی سوی راه کرد
۲۰گفت چون من مینشایم زابلهی
تا کنم با یک سگ او همرهی
۲۱همرهی لایزال و لم یزل
چون توانم کرد با چندین خلل
۲۲تا که میماند من ومائی ترا
روی نبود ایمنی جائی ترا
۲۳چون ز ما و من برون آئی تمام
هر دو عالم کل تو باشی والسلام
۲۴