مالک دینار شب بیدار بود
روز نیز از سوز دل در کار بود
۱چون بروز آورد شبهای دراز
همچو شبها در گرفت از روز باز
۲روز و شب صبر وقرارش رفته بود
این چنین کس چون تواند خفته بود
۳دختری بودش جگر سوز از پدر
گفت آخر شب بخفت و غم مخور
۴خلق خفته جمله تو چون کوکبی
از چه معنی مینخفتی یک شبی
۵گفت خفتن نیست درمان پدر
کز شبیخون ترسم ای جان پدر
۶خواب اگر در شارع سیلی بود
چون شوی بیدار واویلی بود
۷می ندانم کاین چه مردان بوده اند
کز عمل یک دم نمی آسوده اند
۸گر ترا یک دم غم ایشانستی
تا ابد درد تو بی درمانستی
۹درد ایشان نیست از کسب و عطاست
کی چنان دردی شود از کسب راست
۱۰