بود درویشی بغایت غم زده
آن یکی گفتش که ای ماتم زده
۱غم به در کن زآنکه من هم کرده ام
گفت چندین غم نه من آورده ام
۲این زمان من روز و شب در ماتمم
کآن تواند برد کآورد این غمم
۳این همه غم کز دل پرخون خورم
چون نه من آورده ام من چون برم
۴من ندانم هیچ غم در روزگار
چون فراق و سخت تر زین نیست کار
۵گم شود صد عالم غم باتفاق
در بر یک ذرهٔ غم از فراق
۶ذرهٔ تا هستی خویشت بود
صد فراق سخت در پیشت بود
۷