بود مجنونی بغایت گرسنه
سوی صحرا رفت سر پا برهنه
۱نانش میبایست چون نانش نبود
دردش افزون گشت درمانش نبود
۲گفت یا رب آشکارا و نهان
گرسنه تر هست از من در جهان
۳هاتفی گفتش که میآیم ترا
گرسنه تر از تو بنمایم ترا
۴همچنان در دشت میشد یک تنه
پیشش آمد پیر گرگی گرسنه
۵گرگ کو را دید غریدن گرفت
جامهٔ دیوانه دریدن گرفت
۶لرزه بر اندام مجنون اوفتاد
در میان خاک در خون اوفتاد
۷گفت یارب لطف کن زارم مکش
جان عزیزست این چنین خوارم مکش
۸گرسنه تر دیدم از خود این بسم
وین زمان من سیر تر از هر کسم
۹سیر شد امشب شکم بی نان مرا
نیست نان در خورد ترازجان مرا
۱۰بعد ازین جز جان نخواهم از تو من
تا توانم نان نخواهم از تو من
۱۱گرگ را تو بر سرم بگماشتی
گر بفرمائی کند گرگ آشتی
۱۲در چنین صحرا گرفتار بلا
این چنین گرگیم باید آشنا
۱۳این دمم با گرگ کردی در جوال
هین رهائی ده مرا زین بد فعال
۱۴این سخنها چون بگفت آن سرنگون
گرگ از پیشش بصحرا شد برون
۱۵گر تو خواهی تا بسر گرداندت
چون فلک زیر و زبر گرداندت
۱۶سرنگون نه پای در دریای او
در شکن با شیوه و سودای او
۱۷