سوی آن دیوانه شد مردی عزیز
گفت هستت آرزوی هیچ چیز
۱گفت ده روزست تا من گرسنه
مانده ام لوتیم باید ده تنه
۲گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت
از پی حلوا و بریانی و نانت
۳گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای
نرم گو تا نشنود یعنی خدای
۴گر نیم آهسته کن آواز را
زانکه گر حق بشنود این راز را
۵هیچ نگذارد که نانم آوری
لیک گوید تا بجانم آوری
۶دوست را زان گرسنه دارد مدام
تا ز جان خویش سیر آید تمام
۷چون زجان سیرآید او در درد کار
گرسنه گردد بجانان بی قرار
۸