چون بشد شبلی ازین جای خراب
بعد از آن دیدش جوانمردی به خواب
۱گفت حق با تو چه کرد ای نیکبخت؟
گفت چون شد در حسابم کار سخت
۲چون مرا بس خویشتن دشمن بدید
ضعف و نومیدی و عجز من بدید
۳رحمتش آمد بدان بیچارگیم
پس ببخشود از کرم یک بارگیم
۴خالقا بیچارهٔ راهم تو را
همچو موری لنگ در چاهم تو را
۵من نمیدانم که من اهل چهام
یا کجاام یا کدامم یا کهام
۶بیتنی بیدولتی بیحاصلی
بینوایی بیقراری بیدلی
۷عمر در خون جگر بگداخته
بهرهای از عمر ناپرداخته
۸هرچه کرده جمله تاوان آمده
جان به لب عمرم به پایان آمده
۹دل ز دستم رفته و دین گم شده
صورتم نامانده معنی گم شده
۱۰من نه کافر نه مسلمان مانده
در میان هر دو حیران مانده
۱۱نه مسلمانم نه کافر، چون کنم؟
مانده سرگردان و مضطر، چون کنم؟
۱۲در دری تنگم گرفتار آمده
روی در دیوار پندار آمده
۱۳بر من بیچاره این در برگشای
وین ز راهافتاده را راهی نمای
۱۴بنده را گر نیست زاد راه هیچ
مینیاساید ز اشک و آه هیچ
۱۵هم توانی سوخت از آهش گناه
هم ز اشکش شست دیوان سیاه
۱۶هر که دریاهای اشکش حاصل است
گو بیا کو درخور این منزل است
۱۷وانک او را دیدهٔ خونبار نیست
گو برو کو را بر ما کار نیست
۱۸