پاک دینی گفت سی سال تمام
عمر بیخود میگذارم بر دوام
۱همچو اسمعیل در خود ناپدید
آن زمان کو را پدر سر میبرید
۲چون بود آنکس که او عمری گذاشت
همچو آن یک دم که اسمعیل داشت
۳کس چه داند تا درین حبس تعب
عمر خود چون میگذارم روز و شب
۴گاه میسوزم چو شمع از انتظار
گاه میگریم چو ابر نوبهار
۵تو فروغ شمع میبینی خوشی
مینبینی در سر او آتشی
۶آنک از بیرون کند در تن نگاه
کی بود هرگز درون سینه راه
۷در خم چوگان چه گویی، هیچ جای
میندانم پای از سر، سر ز پای
۸از وجودم خود نکردم هیچ سود
کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود
۹ای دریغا نیست از کس یاریم
عمر ضایع گشت در بیکاریم
۱۰چون توانستم ندانستم ، چه سود
چون بدانستم، توانستم نبود
۱۱این زمان جز عجز و جز بیچارگی
میندارم چارهٔ یک بارگی
۱۲