راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ
گفت چون ره را ندارم زاد و برگ
۱از خوی خجلت کفی گل کردهام
پس از و خشتی به حاصل کردهام
۲شیشهٔ پر اشک دارم نیز من
ژندهٔ برچیدهام بهر کفن
۳اولم زان اشک اگر خونی دهید
آخرم آن خشت زیر سرنهید
۴وان کفن در آب چشم آغشتهام
ای دریغا سر به سر به سرشتهام
۵آن کفن چون در تنم پوشید پاک
زود تسلیمم کنید آنگه به خاک
۶چون چنین کردید، تا محشر ز میغ
بر سر خاکم نبارد جز دریغ
۷دانی این چندین دریغا بهر چیست
پشهای با باد نتوانست زیست
۸سایه از خورشید میجوید وصال
مینیابد، اینت سودا و محال
۹گرچه هست این خود محالی آشکار
جز محال اندیشی او را نیست کار
۱۰هرک او ننهد درین اندیشه سر
او ازین بهتر چه اندیشه دگر
۱۱سختتر بینم بهر دم مشکلم
چون بپردازم ازین مشکل دلم
۱۲کیست چون من فرد و تنها مانده
خشک لب غرقاب دریا مانده
۱۳نه مرا هم راز و هم دم هیچ کس
نه مرا هم درد و محرم هیچ کس
۱۴نه ز همت میل ممدوحی مرا
نه ز ظلمت خلوت روحی مرا
۱۵نه دل کس نه دل خود نیز هم
نه سر نیک و سر بد نیز هم
۱۶نه هوای لقمهٔ سلطان مرا
نه قفای سیلی دربان مرا
۱۷نه به تنهایی صبوری یک دمم
نه بدل از خلق دوری یک دمم
۱۸هست احوال من زیر و زبر
همچنان کان پیر داد از خود خبر
۱۹