صوفیی را گفت آن پیر کهن
چند از مردان حق گویی سخن
۱گفت خوش آید زنان را بردوام
آنک میگویند از مردان مدام
۲گر نیم زیشان، ازیشان گفتهام
خوش دلم کین قصه از جان گفتهام
۳گر ندارم از شکر جز نام بهر
این بسی به زان که اندر کام زهر
۴جملهٔ دیوان من دیوانگیست
عقل را با این سخن بیگانگیست
۵جان نگردد پاک از بیگانگی
تا نیابد بوی این دیوانگی
۶من ندانم تا چه گویم، ای عجب
چند گم ناکرده جویم، ای عجب
۷از حماقت ترک دولت گفتهام
درس بیکاران غفلت گفتهام
۸گر مرا گویند ای گم کرده راه
هم به خود عذر گناه من بخواه
۹میندانم تا شود این کار راست
یا توانم عذر این صد عمر خواست
۱۰گر دمی بر راه او در کارمی
کی چنین مستغرق اشعارمی
۱۱گر مرا در راه او بودی مقام
شین شعرم شین شرگشتی مدام
۱۲شعر گفتن حجت بیحاصلیست
خویشتن را دید کردن جاهلیست
۱۳چون ندیدم در جهان محرم کسی
هم به شعر خود فروگفتم بسی
۱۴گر تو مرد رازجویی بازجوی
جان فشان و خون گری و راز جوی
۱۵زانک من خون سرشک افشاندهام
تا چنین خون ریز حرفی راندهام
۱۶گر مشام آری به بحر ژرف من
بشنوی تو بوی خون از حرف من
۱۷هر که شد از زهر بدعت دردمند
بس بود تریاکش این حرف بلند
۱۸گرچه عطارم من و تریاک ده
سوخته دارم جگر چون ناک ده
۱۹هست خلقی بی نمک بس بیخبر
لاجرم زان میخورم تنها جگر
۲۰چون ز نان خشک گیرم سفره پیش
تر کنم از شوروای چشم خویش
۲۱از دلم آن سفره را بریان کنم
گه گهی جبریل را مهمان کنم
۲۲چون مرا روح القدس هم کاسه است
کی توانم نان هر مدبر شکست
۲۳من نخواهم نان هر ناخوش منش
بس بود این نانم و آن نان خورش
۲۴شد عنا القلب جان افزای من
شد حقیقت کنز لایفنای من
۲۵هر توانگر کین چنین گنجیش هست
کی شود در منت هر سفله پست
۲۶شکر ایزد را که درباری نیم
بستهٔ هر ناسزاواری نیم
۲۷من ز کس بر دل کجا بندی نهم
نام هر دون را خداوندی نهم
۲۸نه طعام هیچ ظالم خوردهام
نه کتابی را تخلص کردهام
۲۹همت عالیم ممدوحم بس است
قوت جسم و قوت روحم بس است
۳۰پیش خود بردند پیشینان مرا
تا به کی زین خویشتن بینان مرا
۳۱تا ز کار خلق آزاد آمدم
در میان صد بلا شاد آمدم
۳۲فارغم زین زمرهٔ بدخواه نیک
خواه نامم بد کنید و خواه نیک
۳۳من چنان در درد خود درماندهام
کز همه آفاق دست افشاندهام
۳۴گر دریغ و درد من بشنودیی
تو بسی حیرانتر از من بودیی
۳۵جسم و جان رفت وز جان و جسم من
نیست جز درد و دریغی قسم من
۳۶