در رهی میرفت پیری راهبر
دید از روحانیان خلقی مگر
۱بود نقدی سخت رایج در میان
میربودند آن ز هم روحانیان
۲پیر کرد آن قوم را حالی سؤال
گفت چیست این نقد برگویید حال
۳مرغ روحانیش گفت ای پیرراه
دردمندی میگذشت این جایگاه
۴برکشید آهی ز دل پاک و برفت
ریخت اشک گرم بر خاک و برفت
۵ما کنون آن اشک گرم و آه سرد
میبریم از یک دگر در راه درد
۶یا رب اشک و آه بسیاریم هست
گر ندارم هیچ این باریم هست
۷چون روایی دارد آنجا اشک راه
بنده دارد این متاع آن جایگاه
۸پاک کن از آه صحن جان من
پس بشوی از اشک من دیوان من
۹میروم گم راه، ره نایافته
دل چو دیوان جز سیه نایافته
۱۰ره نمایم باش و دیوانم بشوی
از دو عالم تختهٔ جانم بشوی
۱۱بینهایت درد دل دارم ز تو
جان اگر دارم خجل دارم ز تو
۱۲عمر در اندوه تو بردم به سر
کاشکی بودیم صد عمر دگر
۱۳تا در اندوهت به سر میبردمی
هر زمان دردی دگر میبردمی
۱۴ماندهام از دست خود در صد ز حیر
دست من ای دست گیر من تو گیر
۱۵