خواجهای در شهر ما دیوانه شد
وز خرد یکبارگی بیگانه شد
۱نه لباسی بودش و نه طعمهٔ
کس ندادش لقمهٔ بی لطمهٔ
۲بود پنجه سال تادیوانه بود
در زفان کودکان افسانه بود
۳سیم رفته روی چون زر مانده
در به در در خاک هر در مانده
۴دیده پرخون دل پر آتش آمده
لب فرو بسته بلاکش آمده
۵دید یک روزی جوانی تازه را
خویشتن آراسته آوازه را
۶پای در مسجد نهاد آن سرفراز
کان جوان را بود هنگام نماز
۷پیر دیوانه بدو گفت ای پسر
در رو ودر رو هلا زین زودتر
۸زانکه من دررفته ام بسیار هم
کرده ام چون تو بسی این کار هم
۹هم نمازی بودم وهم حق پرست
تاثریدی این چنینم درشکست
۱۰گر چو من شوریده دین میبایدت
ور ثریدی این چنین میبایدت
۱۱پای در نه زود تا دستت دهند
نه بهر وقتی که پیوستت دهند
۱۲