گفت چون یعقوب بر عزم سفر
رفت از کنعان برون پیش پسر
۱مصریان بی پا و سر برخاستند
پای تا سر مصر را آراستند
۲چون زلیخا را خبر آمد ازآن
نه بپای اما بسر آمد دوان
۳ژندهٔ بر سر فکند آن بی قرار
بر میان خاک ره بنشست خوار
۴یوسف صدیق را بر رهگذر
اوفتاد آخر برآن بی دل نظر
۵تازیانه بود بر اسبش بدست
برد حالی سوی آن مجنون مست
۶برکشید از دل دمی آن سوخته
تازیانش گشت از آن افروخته
۷ای عجب چون گشت از آن آتش بلند
تازیانه یوسف از دست اوفکند
۸تا زلیخا گفت ای پاکیزه دین
نیست در خورد جوانمردیت این
۹آتشی کز جان من آمد براه
تو بدست اندر نمی داری نگاه
۱۰سالها زین آتشم پر بود جان
گو ترا در دست باش این یک زمان
۱۱آنچه از عشق تو از جانم دمید
یک نفس در دست نتوانی کشید
۱۲تو سر مردان دینی من زنی
این وفاداری بود با چون منی
۱۳شرح دادن حال عاشق جاودان
از عبارت برترست و از بیان
۱۴گر زفان گردد دو گیتی سالها
هم نیارد داد شرح حالها
۱۵