مرغکی بانگی زد و لختی بجست
سر بجنبانید و بر شاخی نشست
۱چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود
گفت میدانید تا او را چه بود
۲میکندبرشاخ از دنیا گله
زار میگرید که چند از مشغله
۳کز همه دنیای عالم سوز من
نیم خرما خورده ام امروز من
۴خاک بر دنیا که سودا میدهد
چون منی را نیم خرما میدهد
۵چون زدنیا نیم خرما میبسست
هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست
۶هرکه او از دار دنیا پاک شد
نور مطلق گشت اگرچه خاک شد
۷هرکه او دنیای دون را کم گرفت
همچو صبح از صدق خود عالم گرفت
۸