بوسعید مهنه شیخ محترم
بود در حمام با پیری بهم
۱سخت حمامی خوش ودمساز بود
زانکه آب و آتشش هم ساز بود
۲پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست
وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست
۳شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست
گفت میدانم بگویم با تو راست
۴چون درین حمام شیخی چون تو هست
خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست
۵شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان
پای من چون آوریدی در میان
۶پیر گفتش تو بگو شیخا جواب
کانچه تو گوئی جز آن نبود صواب
۷گفت حمامیست خوش از حد برون
کز متاع جملهٔ دنیای دون
۸نیست جز سطل و ازاری با تو چیز
وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز
۹