پادشاهی در رهی میشد پگاه
خاک بیزی میگذشت آنجایگاه
۱پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز
کای خدا بر فرق کردم خاک ریز
۲گر مرا بایست رفتن سوی کار
تاکنون در کار بودم بی قرار
۳ور پگه بایست کردن عزم راه
کار را برخاستم اینک پگاه
۴آنچه بر من بود آوردم بجای
کار اکنون با تو افتاد ای خدای
۵شاه خوش شد از حدیث خاک بیز
گفت گیر این بدره در غربال ریز
۶چون پگاهی کار را بشتافتی
آنچه جستی بیشتر زان یافتی
۷