چونک آن بدبخت آخر از قضا
ناگهان آن زخم زد بر مرتضا
۱مرتضی را شربتی کردند راست
مرتضا گفتا که خونریزم کجاست
۲شربت او را ده نخست آنگه مرا
زانک او خواهد بدن هم ره مرا
۳شربتش بردند او گفت اینت قهر
حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر
۴مرتضا گفتا به حق کردگار
گر بخوردی شربتم این نابکار
۵من همی ننهادمی بی او به هم
پیش حق در جنت المأوی قدم
۶مرتضا را چون بکشت آن مرد زشت
مرتضی بی او نمیشد در بهشت
۷بر عدو چون شفقتش چندین بود
با چو صدیقیش هرگز کین بود
۸آنک چندینی غم دشمن خورد
با عتیقش دشمنی چون ظن برد
۹با میان نارد جهان بیکنار
چون علی صدیق را یک دوست دار
۱۰چند گویی مرتضی مظلوم بود
وز خلافت راندن محروم بود
۱۱چون علی شیرحق است و تاج سر
ظلم نتوان کرد بر شیر ای پسر
۱۲