چون عمر پیش اویس آمد به جوش
گفت افکندم خلافت در فروش
۱این خلافت گر خریداری بود
میفروشم گر به دیناری بود
۲چون اویس این حرف بشنید از عمر
گفت تو بگذار و فارغ در گذر
۳تو بیفکن، هرک راباید، ز راه
باز برگیرد شود در پیشگاه
۴چون خلافت خواست افکندن امیر
آن زمان برخاست از یاران نفیر
۵جمله گفتندش مکن ای پیشوا
خلق را سرگشته از بهر خدا
۶عهدهٔ در گردنت صدیق کرد
آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد
۷گر تو میپیچی سر از فرمان او
این زمان از تو برنجد جان او
۸چون شنید این حجت محکم عمر
کار ازین حجت برو شد سخت تر
۹