در بر دیوانهٔ شد عاقلی
دید آن دیوانه را غمگین دلی
۱گفت غمگین از کهٔ گفت از خدای
کز غم او می ندانم سر ز پای
۲میبترسم زو و گر دیدن بود
جمله را زو روی ترسیدن بود
۳چون نترسند از کسی خلقان همه
کو چو گرگان را دهد سر در رمه
۴تا شبان بنشیند و ماتم کند
چه عجب گر از چنین کس غم کند
۵کرد امروزم چنین شوریده دین
تا چه خواهد کرد با من بعد ازین
۶ای عجب دیوانه نیز از بیم او
میکند چون عاقلان تسلیم او
۷بیم او چون دل شکافی میکند
عقل را از عقل صافی میکند
۸تا زهیبت عقل مجنون میرود
وز جنون خویش در خون میرود
۹