در شبی کز میغ شد عالم سیاه
بود مجنونی در افتاده به راه
۱در بیابانی میان رعد و برق
کرده برقش سوخته بارانش غرق
۲دیده پرخون راه میبرید سخت
بادلی پر بیم میترسید سخت
۳هاتفیش آواز داد از قعر جان
گفت حق با تست کم ترس ای جوان
۴گفت پس گر می بباید گفت راست
من ازآن ترسم که تا بامن چراست
۵من چنین از بیم او ترسنده ام
هرچه خواهد گو بکن تا زنده ام
۶چون بمیرم سخت گیرم دامنش
بو که آخر دل بسوزد برمنش
۷هرکه زین یک ذره آتش باشدش
نوحهٔ دیوانگان خوش باشدش
۸زآنکه کار جمله شان دل دادگیست
سرنگونساری و کار افتادگیست
۹هرچه میبینند خوابی بیش نیست
خلق عالمشان سرابی بیش نیست
۱۰عالمی پر شور و فریاد آمده
جمله همچون دبه پر باد آمده
۱۱