بود مجنونی همه در دشت گشت
گاه گاهی سوی شهر آمد ز دشت
۱چون رسیدی سوی شهر آن بیخبر
خوش باستادی و میکردی نظر
۲صد هزاران خلق بودی پیش و پس
میدویدندی همه سر پر هوس
۳او نظر میکردی استاده خموش
خیره گشتی زآن همه جوش و خروش
۴چون باستادی چنان روزی تمام
سیر گشتی هم ز خاص و هم ز عام
۵نعرهٔ کردی و در جستی ز جای
وز سر حیرت بگفتی وای وای
۶وای هم از دبه هم از دبه گر
هست چندین دبه میآرد دگر
۷این چنین خواهد شدن گر حبهٔ
میخرد آن را که باید دبهٔ
۸می مزن از دبه و زنبیل لاف
گر سلیمانی برو زنبیل باف
۹کار کن مخلص شو از غش و عیوب
زآنکه بر دبه نیاید درز خوب
۱۰تو شتر مرغ رهی نه بندهٔ
دبه در پای شتر افکندهٔ
۱۱جملهٔ عالم پر از تعجیل تست
دبدبه از دبه و زنبیل تست
۱۲نرسد از تو گردهٔ آسان به کس
جان بدادی وندادی نان به کس
۱۳گرچه از خود می نیاسائی دمی
می نیاسائی ز کار خود همی
۱۴دین زردشتی گرفتی پیش در
نیست این دین محمد ای پسر
۱۵