بلعمی کو مرد عهد خویش بود
چارصد سالش عبادت بیش بود
۱کرده بود او چار صد پاره کتاب
جمله در توحید و در رفع حجاب
۲چارصد روز و شبش در یک سجود
غرقه کرده بود دریای وجود
۳یک شب از شبها شبی بس سهمگین
روی خود برداشت از خاک زمین
۴صد دلیل نفی صانع بیش گفت
شمع گردون را خدای خویش گفت
۵روی خویش آورد سوی آفتاب
سجده کردش صار کلب من کلاب
۶عقل چون از حد امکان بگذرد
بلعمی گردد زایمان بگذرد
۷عقل در حد سلامت بایدت
فارغ از مدح و ملامت بایدت
۸گرتو عقل ساده مییابی ز خویش
از چنان صد عقل دم بریده بیش
۹گرچه عقلت ساده باشد بی نظام
لیک مقصود تو گرداند تمام
۱۰دورتر باشد چنین عقل از خطر
وی عجب مقصود یابد زودتر
۱۱