چون سکندر با حکیم و با خفیر
ماند اندر غار تاریکی اسیر
۱هیچکس البته ره نشناخت باز
جمله درماندند و شد کاری دراز
۲متفق گشتند آخر سر بسر
تا خری در پیش باشد راهبر
۳پیش در کردند خر تا راه برد
جمله را زآنجا به لشگرگاه برد
۴ای عجب ایشان حیکمان جهان
با خبر از سر پیدا و نهان
۵در چنان ره راهبرشان شد خری
تا به حکمت لاف نزند دیگری
۶چون نمود آن قوم را اسرار خویش
گفت ای بی حاصلان کار خویش
۷گرچه هر یک مرد پیش اندیش بود
از شما باری خری در پیش بود
۸چون خری از عاقلان افزون بود
دیگران را کاردانی چون بود
۹عقل اگر جاهل بود جانت برد
ور تکبر آرد ایمانت برد
۱۰عقل آن بهتر که فرمان بر شود
ورنه گر کامل شود کافر شود
۱۱