سالک بگذشته از خیل خیال
پیش عقل آمد بجسته از عقال
۱گفت ای دستور حل و عقد ملک
نیست رایج بی تو هرگز نقد ملک
۲خرقهٔ تکلیف دین بر قد تست
تا بحد نیستی سر حد تست
۳ذرهٔ گر نیستی بگرفته ای
ذرهٔ تکلیف نپذیرفته ای
۴اقبل و ادبر خطاب تست خاص
گاه در قیدی و گاهی در خلاص
۵چون شود در نیستی چشم تو باز
اقبلت گرداند از خود پاک باز
۶چون شوی در عین هستی دیده ور
ادبرت هر دم کند قیدی دگر
۷هرچه تو داری ز نقصان و کمال
حس ترا بخشیده از راه خیال
۸حس عدد آمد بصورت در عدد
پس خیال آمد عدد اندر احد
۹تو احد بودی عدد را معنوی
کز زمان و از مکان دوری قوی
۱۰پنج مدرک را خیال از پنج بار
کرد ادراک تو یکدم صد هزار
۱۱تو همه در یک نفس دانندهٔ
گرچه شاگردی ز خود خوانندهٔ
۱۲گرچه حسن افتادت اول اوستاد
زاوستادت کار برتر اوفتاد
۱۳حس به معنی در حقیقت از تو خاست
لیک کار صورتت او کرد راست
۱۴چون تو او را زنده کردی در صفت
داد او در صورتت صد معرفت
۱۵چون ترا در زنده کردن دست هست
در دلم این مردگی پیوست هست
۱۶زندگی بخش و به مقصودم رسان
در عبودیت به معبودم رسان
۱۷عقل گفتش تو نداری عقل هیچ
می نبینی این همه در عقل پیچ
۱۸کیش و دین از عقل آمد مختلف
بر در او چون توان شد معتکف
۱۹صد هزاران حجت آرد بی مجاز
عالمی شبهت فرستد پیش باز
۲۰در تزلزل دایماً سرگشتهٔ
در تردد طالب سر رشتهٔ
۲۱از وجود عقل خاست انکارها
وز نمود عقل بود اقرارها
۲۲عقل را گر هیچ بودی اتفاق
چون دلستی پای تا سر اشتیاق
۲۳عقل اندر حق شناسی کاملست
لیک کاملتر ازو جان و دلست
۲۴گر کمال عشق میباید ترا
جز ز دل این پرده نگشاد ترا
۲۵سالک آمد پیش پیر نامور
نامهٔ از کشف برخواندش زبر
۲۶پیر گفتش عقل از حق ترجمانست
قاضی عدل زمین و آسمانست
۲۷نافذ آمد حکم او در کائنات
هست حکم او کلید مشکلات
۲۸بر درخت عقل هر شاخی که هست
آفتاب آنجا نیارد برد دست
۲۹هرکه او از عقل لافی میزند
از سر کذب و گزافی میزند
۳۰زآنکه هر کس را که گردد عقل صاف
در سرش نه کذب ماند نه گزاف
۳۱کی تواند گشت مرد از قیل و قال
در مقام عقل خود صاحب کمال
۳۲سالها باید که تا یک نیکنام
عقل را بی عقده گرداند تمام
۳۳