عامربن قیس قطب نه فلک
ترهٔ یک روز می زد بر نمک
۱پس خوشی میخورد بی نان تره او
مینشد از جای خود یک ذره او
۲سایلی گفتش که ای مرد بلند
گشتهٔ آخر بدین تره پسند
۳عامرش گفتا که در عالم بسی
قانعند الحق بکم زین هم بسی
۴گفت کیست آخر بگو از مردمان
کو بکم زین هست قانع این زمان
۵گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید
شد بکم زین غره چون دنیا گزید
۶زانکه دنیا در بر دین ذره ای ست
صد هزاران ذره در هر تره ای ست
۷پس کسی کو کرد دنیا اختیار
گشت قانع او بکم زین صد هزار
۸چون بکم زین می نشاید غره بود
پس ز دنیا بیشتر در تره بود
۹آنچه بیشست از همه دنیا مراست
گر خورم بیش از همه دنیا رواست
۱۰هرکه در راه قناعت مرد شد
ملک عالم بر دل او سرد شد
۱۱خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر
فارغ آمد از وزیر و از امیر
۱۲