پیش آن دیوانهٔ شد پادشا
گفت از من حاجتی خواه ای گدا
۱گفت دارم من دو حاجت در جهان
بو که از شاهم برآید این زمان
۲اول از دوزخ چو خوش برهانیم
در بهشتم آری و بنشانیم
۳پادشاهش گفت ای حیران راه
هست این کار خدا از من مخواه
۴بود مجنون را یکی خم پیش در
شاه آن خم را ستاده بر زبر
۵گفت دور از پیش خم تا نرم نرم
خم شود از تابش خورشید گرم
۶زانکه شب تا روز در خم میشوم
گرم و خوش میخسبم و گم میشوم
۷جامهٔ خوابم خمست ای نامور
دور ازان سر تا نگردد سردتر
۸نه مرا شد از تو یک حاجت روا
نه ز تو درد مرا آمد دوا
۹چون نکردی داروی این درد تو
جامه خوابم را مگردان سرد تو
۱۰آنکه صد تیمار دارش نیست بس
چون تواند داشتن تیمار کس
۱۱