آن یکی دیوانه را میتاختند
کودکانش سنگ میانداختند
۱درگریخت او زود در قصر عمید
بود او در صدر آن قصر مشید
۲دید در پیشش نشسته چند کس
باز میراندند از رویش مگس
۳بانگ بر وی زد عمید از جایگاه
گفت « ای مدبر که داد این جات راه ؟»
۴گفت « بود از دیدهٔ من خون چکان
زانکه سنگم میزدند این کودکان
۵آمدم کز کودکان بازم خری
خود تو صد باره ز من عاجزتری
۶چون ترا در پیش باید چند کس
تا ز رویت باز میراند مگس
۷کودکان را چون ز من داری تو باز ؟
سرنگونی تو به حق نه سرفراز
۸تو نهای میری اسیری دایمی
زانکه محکومی بحق نه حاکمی »
۹میر آن باشد که با او در کمال
دیگری را نبود از میری مجال
۱۰نیست باقی سلطنت بر هیچکس
تا بدانی تو که یک سلطانست بس
۱۱