عاشقی از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاکی بزاری خفته بود
۱رفت معشوقش به بالینش فراز
دید او را خفته وز خود رفته باز
۲رقعهای بنبشت چست و لایق او
بست آن بر آستین عاشق او
۳عاشقش از خواب چون بیدار شد
رقعه برخواند و برو خون بار شد
۴این نوشته بود کای مرد خموش
خیز اگر بازارگانی سیم کوش
۵ور تو مرد زاهدی، شب زنده باش
بندگی کن تا به روز و بنده باش
۶ور تو هستی مرد عاشق، شرمدار
خواب را با دیدهٔ عاشق چه کار
۷مرد عاشق باد پیماید به روز
شب همه مهتاب پیماید ز سوز
۸چون تو نه اینی نه آن، ای بیفروغ
میمزن در عشق ما لاف دروغ
۹گر بخفتد عاشقی جز در کفن
عاشقش گویم، ولی بر خویشتن
۱۰چون تو در عشق از سر جهل آمدی
خواب خوش بادت که نااهل آمدی
۱۱