پاسبانی بود عاشق گشت زار
روز و شب بیخواب بود و بیقرار
۱هم دمی با عاشق بیخواب گفت
کاخر ای بیخواب یک دم شب بخفت
۲گفت شد با پاسبانی عشق یار
خواب کی آید کسی را زین دو کار
۳پاسبان را خواب کی لایق بود
خاصه مرد پاسبان عاشق بود
۴چون چنین سربازیی در سر ببست
بود آن این یک بر آن دیگر ببست
۵من چگونه خواب یابم اندکی
وام نتوان کردن این خواب از یکی
۶هر شبم عشق امتحانی میکند
پاسبان را پاسبانی میکند
۷گاه میرفتی و چوبک میزدی
گه ز غم بر روی و تارک میزدی
۸گر بخفتی یک دم آن بیخواب و خور
عشق دیدیش آن زمان خوابی دگر
۹جملهٔ شب خلق را نگذاشتی
تا بخفتندی فغان برداشتی
۱۰دوستی گفتش کهای در تب و تاب
جملهٔ شب نیستت یک لحظه خواب
۱۱گفت مرد پاسبان را خواب نیست
روی عاشق را به جز اشک آب نیست
۱۲پاسبان را کار بیخوابی بود
عاشقان را روی بیآبی بود
۱۳چون ز جای خواب آب آید برون
کی بود ممکن که خواب آید برون
۱۴عاشقی و پاسبانی یارشد
خواب ز چشمش به دریا بار شد
۱۵پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد
کار بیخوابیش در مغز اوفتاد
۱۶میمخسب ای مرد اگر جویندهای
خواب خوش بادت اگر گویندهای
۱۷پاسبانی کن بسی در کوی دل
زانک دزدانند در پهلوی دل
۱۸هست از دزدان دل بگرفته راه
جوهر دل دار از دزدان نگاه
۱۹چون ترا این پاسبانی شد صفت
عشق زود آید پدید و معرفت
۲۰مرد را بیشک درین دریای خون
معرفت باید ز بیخوابی برون
۲۱هرک او بیخوابی بسیار برد
چون به حضرت شد دل بیداربرد
۲۲چون ز بیخوابیست بیداری دل
خواب کم کن در وفاداری دل
۲۳چند گویم، چون وجودت غرقه ماند
غرقه را فریاد نتواند رهاند
۲۴عاشقان رفتند تا پیشان همه
در محبت مست خفتند آن همه
۲۵تو همی زن سر که آن مردان مرد
نوش کردند آنچ میبایست کرد
۲۶هر که را شد ذوق عشق او پدید
زود باید هر دو عالم را کلید
۲۷گر زنی باشد شود مردی شگرف
ور بود مردی شود دریای ژرف
۲۸