سالک جان کرده بر خلعت سبیل
چون خلالی باز شد پیش خلیل
۱گفت ای دارای دارالملک جان
خاک پایت قبلهٔ خلق جهان
۲از سه کوژت راستی هر دو کون
راست تر زان کژ که دید از هیچ لون
۳هم اب ملت ز دولت آمدی
هم سر اصحاب خلت آمدی
۴خویش در اصل اصول انداختی
مهر و مه را در افول انداختی
۵جملهٔ ملکوت چون دیدی عیان
جان نهادی پیش جانان در میان
۶چون شدی از خویش وز فرزند فرد
لاجرم جبریل را گفتی که برد
۷پرده از روی جهان برداشتی
بی جهان راز نهان برداشتی
۸چون جهان بر یکدگر انداختی
حجت از وجهت وجهی ساختی
۹چون نبودی مرد دیوان پدر
قرب دادت حق ز قربان پسر
۱۰از وجود خویشتن پاک آمدی
زان درآتش چست و چالاک آمدی
۱۱در جهان معرفت بالغ شدی
از خود و از این و آن فارغ شدی
۱۲چون خلیل مطلقی در راه تو
هم ز جانی هم ز تن آگاه تو
۱۳چون ندارم من زجان و تن نشان
از رهت گردی بجان من رسان
۱۴آمدم مهمانت با کرباس و تیغ
تو نداری هیچ از مهمان دریغ
۱۵خواجهٔ خلت بدو گفت ای پسر
تا ننالی مدتی زیر و زبر
۱۶راه ننمایند یک ساعت ترا
می بباید عالمی طاعت ترا
۱۷گرچه دولت دادنش بی علت است
طاعت حق کار صاحب دولت است
۱۸گر تو باشی دولتی طاعت کنی
ورنه طاعت نیز یک ساعت کنی
۱۹چون چنین رفتست سنت کار کن
کارکن و اندک مکن بسیار کن
۲۰چون تو مرد کار باشی روز و شب
زود بگشاید در تو این طلب
۲۱گر رهی میبایدت اندر وفا
حلقهٔ فرزند من زن مصطفی
۲۲دست از فتراک اویک دم مدار
گر قبولت کرد هرگز غم مدار
۲۳گر قبول اومسلم گرددت
کمترین ملکی دو عالم گرددت
۲۴گر بسوی مصطفی داری سفر
بر در موسی عمران کن گذر
۲۵سالک آمد پیش پیر پیش بین
پیش او برگفت حالی درد دین
۲۶پیر گفتش هست ابراهیم پاک
بحر خلّت عالم تسلیم پاک
۲۷هرکرا یک ذره خلت دست داد
هردمش صد گونه دولت دست داد
۲۸اول خلّت محبت آمدست
آخرش تشریف خلّت آمدست
۲۹از مودّت در محبت ره دهند
وز محبت خلّتت آنگه دهند
۳۰گر محبت ذرهٔ پیدا شود
کوه از نیروی او دریا شود
۳۱