پادشاهی را غلامی خوب بود
گوئیا نوباوهٔ یعقوب بود
۱رنگ رویش رنگرز گلنار را
پیچ مویش زهر داده مار را
۲مردم چشمش که مشک اندام بود
چرب و خشک از مشک و از بادام بود
۳از دهان او سخن در پیچ پیچ
چون رسیدی با میانش هیچ هیچ
۴چون دهانش نقطهٔ موهوم بود
عقل اگر زو گفت نامعلوم بود
۵آب کوثر بی لب او تشنهٔ
تیغ حیدر نرگسش را دشنهٔ
۶عشق گرم او که جان را ساختی
عقل را در زهد خشک انداختی
۷پادشاه از عشق اودلداده بود
کارش افتاده ز کار افتاده بود
۸شب چو جامه برکشیدی پادشاه
آن غلامش جامه پوشیدی پگاه
۹آبش آوردی و شستی پا و دست
جامه افکندیش بر جای نشست
۱۰عود و جلابش نهادی پیش در
خدمتش هر لحظه کردی بیشتر
۱۱شه چو بنشستی بتخت بارگاه
تکیه کردی بر غلام همچو ماه
۱۲سوی او هر لحظه مینگریستی
پیش او میمردی و میزیستی
۱۳میندانست او که با او چون کند
این قدر دانست کو دل خون کند
۱۴تا چو در خون خوردن آید آن نگار
بوکه درد دلبرش گیرد قرار
۱۵بامدادی پیش شاه آمد وزیر
دید پیش شه سر آن بی نظیر
۱۶سر بریده آن غلام همچو ماه
پس چو ابری زار گریان پادشاه
۱۷حال پرسید از شه عالی مقام
گفت آری بامدادی این غلام
۱۸رفت تا آیینه آرد سوی شاه
کرد در راه اندر آیینه نگاه
۱۹روی آیینه سیه بود از دمش
کشتمش از خشم و کردم ماتمش
۲۰تادگر بی حرمتی نکند غلام
شاه راحرمت نگهدارد تمام
۲۱من چو بودم همدمش در عالمی
زآینه میساخت خود را همدمی
۲۲هرکرا آیینه باشد پادشاه
کفر باشد گر کند در خود نگاه
۲۳روی از بهر چه میدید آن غلام
من نبودم آینه وی را تمام
۲۴گر بخلّت خواهی آمد پیش تو
پیش آی از ذات خود بی خویش تو
۲۵تا گرت جبریل آرد دور باش
بر سر آتش تو گوئی دور باش
۲۶در وجود خویش منگر ذرهٔ
تابدان ذره نگردی غرهٔ
۲۷چون وجودت نیست ذاتت را بخویش
از چه میآئی بموجودی تو پیش
۲۸گر خلیلت پیش آرد پیش آی
ورنه با خویشی همه با خویش آی
۲۹