گفت وقت حلق خلقی در حجاز
بهر سنت موی میکردند باز
۱از یکی پرسید آن مجنون راه
کز چه اندازید موی اینجایگاه
۲گفت موی افکندن اینجا سنت است
ترک این سنت دلیل محنت است
۳چون شنود القصه آن دیوانه راز
گفت ای مشتی گدای بی نیاز
۴حلقه سر گر سنتی آمد نه خرد
پس فریضه ریش میباید سترد
۵زانکه در ریش تو چندان باد هست
کان بلای صد دل آزاد هست
۶زین چه گفتم بر شما صد منّت است
کاین فریضه بهتر از صد سنت است
۷کار کن چون وقت کارت این دمست
زآنکه این یک دم ترا صد عالمست
۸تاکی از خواب هوس بیدار شو
همچو بیداران دین در کار شو
۹گر نخواهی کشت کرد امروز تو
چون کنی فردا میان سوز تو
۱۰