سالکی کاسرار قدسش دایه بود
پیش حس آمد که اول پایه بود
۱گفت ای جاسوس ظاهر نام تو
سوی باطن دایما آرام تو
۲پنج نوبت در همه عالم تراست
شش جهت در زیر فرمان هم تراست
۳از قدم تا فرق ذات تو منیست
از منی بیرون ذاتت ایمنیست
۴هر کجا هستیست آنجا ذات تست
نیستی بالای محسوسات تست
۵چون نمیآمد منی در قرب راست
لاجرم در تو منی از بُعد خاست
۶چون ترا بعد فراوان پیش بود
تشنگی تو زجمله بیش بود
۷دایهٔ عقلی و عقل پیر کار
هست از پستان تو یک شیر خوار
۸دایما در نقل میبینم ترا
در نثار عقل میبینم ترا
۹تا تو در ظاهر نگردی کار ساز
عقل در باطن نگردد اهل راز
۱۰چون زحکمت عقل صاحب راز گشت
پیش درگاه تو باید بازگشت
۱۱تا مرا از راز آگاهی دهی
در گدائی خلعت شاهی دهی
۱۲حس که بشنود این سخن افسرده شد
شمع پنج ادراکش از غم مرده شد
۱۳گفت چون عین منی ذات منست
شرک و بدعت از اضافات منست
۱۴کی شراب صرف توحیدم رسد
گر رسد بوئی ز تقلیدم رسد
۱۵صد هزاران شاخم از هر سوی من
چون شوم یک قبله و یک روی من
۱۶کی بود از کثرتم بگسستگی
تا بگردن در عدد پیوستگی
۱۷ذرهٔ آگاهی معنام نیست
جز حیات ظاهر و دنیام نیست
۱۸آنکه او را زندگی در ظاهرست
گر ز باطن بوی یابد نادرست
۱۹چون مرا از سر معنی نیست بوی
کرده ام بر صورت اعداد خوی
۲۰چون مرا از مشک معنی بوی نیست
حس مشرک لایق این کوی نیست
۲۱حس ناقص چون دهد کس را کمال
گر گزیرت نیست زوبازی خیال
۲۲سالک آمد پیش پیر بحر و بر
حال خود را داد شرحی معتبر
۲۳پیر گفتش حس منی اندر منی است
راه او بر وادی ناایمنی است
۲۴عالمی پر تفرقه ست از پیش و پس
ندهد او یک ذره جمعیت بکس
۲۵بازکن خوی ای پسر از تفرقه
تا نگردد خرقهٔ تو مخرقه
۲۶دولت جاوید جمعیت شناس
هرچه بشناسی بدین نیت شناس
۲۷تامنی تو زبون میداردت
باد ریشت سرنگون میداردت
۲۸تا که از پندار آئی مست خواب
خاک می بس باد ریشت را جواب
۲۹