بیدلی را بود مالی بر کسی
در تقاضا رنج میدادش بسی
۱گرچه میرنجید مرد وام دار
زر بدودادن نبودش اختیار
۲چون خصومت در میان بسیارشد
بر دو خصم آن کار بس دشوار شد
۳بود درویشی به بیدل گفت خیز
تا بود در گردنش تا رستخیز
۴زر قیامت بهترت آید بکار
پس بدو بگذار و از وی کن کنار
۵گفت بیدل در قیامت من ازو
نقد نتوانم ستد روشن ازو
۶هیچ او فردا بمن ندهد خموش
زان شدم امروز با او سخت کوش
۷مرد گفتا می ندانم سر این
شرح ده تا این شکم گردد یقین
۸گفت چون هردو برآئیم از قفس
او و من هر دو یکی باشیم و بس
۹هر کجا توحید بنماید خدای
شرک باشد گر دوئی ماند بجای
۱۰در حقیقت چون من او و او منم
لاجرم آنجا نباشد دشمنم
۱۱لیک اینجا نیست توحید آشکار
زو ستانم چون زرم آید بکار
۱۲این زمانش زر ستانم بیشکی
بعد ازین هر دو شویم آنگه یکی
۱۳گر عدد گردد احد کاری بود
ورنه بی شک رنج بسیاری بود
۱۴