سالک آمد نه درو عقل ونه هوش
وحشی آسا تنگدل پیش وحوش
۱گفت ای جنبندگان بحر و بر
راه پیمایان عالم سر بسر
۲پایمال هر خس ودون گشته اید
در میان خاک در خون گشته اید
۳در مقام نیستی افتاده اید
چشم بر هستی حق بنهاده اید
۴حق بلطف خود مثل زد از شما
جوهر موری بدل زد از شما
۵سورتی از نص قرآن قدم
کرد گردن بند موری از کرم
۶باز نحلی را چو شیر فحل کرد
زآنکه نام سورتی النحل کرد
۷عنکبوتی را همین تشریف داد
سورتی را هم بدو تعریف داد
۸مور را دل پر سخن در پیش کرد
تا سلیمان را ازو بی خویش کرد
۹چون شما را هست در اسرار دست
شد مراهم چون زفان از کار دست
۱۰دست من گیرید تا جائی رسم
بو کزین پستی ببالائی رسم
۱۱چون سلیمان پند گیرد از شما
دل سخن از جان پذیرد از شما
۱۲وحش چون بشنود از سالک سخن
گفت فرمان کن حدیث من مکن
۱۳من که باشم در همه روی زمین
تا مرا نامی بود در کوی دین
۱۴عمر کوتاهی ضعیفی بی تنی
خرده گیری همچو چشم سوزنی
۱۵عنکبوتی گر درآمد روز غار
پس شد آن دو چشم دین را پرده دار
۱۶عنکبوتی بر سطرلابست نیز
کو نداند بر فلک یک ذره چیز
۱۷خلق را روشن شود زو آفتاب
واو نداند آفتاب از هیچ باب
۱۸در همه عالم که جست از عنکبوت
قصهٔ حی الذی هو لایموت
۱۹قصهٔ مور ضعیف تیره حال
هم برین منوال میدان و مثال
۲۰نیک بین کز تشنگی مردن ترا
بهتر است از نام ما بردن ترا
۲۱گر کسی را از شکر تنگی بود
یک شکر خواهد قوی ننگی بود
۲۲عالمی پر عاشق شوریده اند
جمله صاحب درد و صاحب دیده اند
۲۳چه طلب داری تو از مور ومگس
گوئیا جز ما ندیدی هیچ کس
۲۴تا سخن گفتیم ما را مرده گیر
عمر رفته ره بسر نابرده گیر
۲۵سالک آمد پیش پیر تیز هوش
قصهٔ برگفتش از خیل وحوش
۲۶پیر گفتش هست وحش تنگ حال
هر صفت را کان خفی باشد مثال
۲۷هست در هر ذات صد عالم صفت
لیک اصل جمله آمد معرفت
۲۸معرفت را اصل توحید آمدست
ره سوی توحید تفرید آمدست
۲۹گر شوی چون وحش در ره پایمال
تا ابد جان را بدست آری کمال
۳۰کی دهد هرگز کمال جانت دست
تا نگردی پاک نیست از هر چه هست
۳۱تا تو با خویشی عدد بینی همه
چون شوی فانی احد بینی همه
۳۲