پیش شیخی رفت مردی نامدار
از سر بی خویشئی بگریست زار
۱گفت سیرم از عبودیت همی
وز ربوبیت بمن نرسد دمی
۲مانده ام بی این و بی آن من مدام
چون کنم گفتا که سر می زن مدام
۳این سخن را گر محل آید پدید
از سر علم و عمل آید پدید
۴چشم باید داشت بر لوح ازل
چند دارم چشم بر علم و عمل
۵