آن یکی حمال خوش بنشسته بود
رشتهٔ حمالیش بگسسته بود
۱سایلی گفتش چرا ای مرد خام
این چنین بیکار بنشستی مدام
۲سیم از تو باز میافتد بسی
چون کند بی سیم بیکاری کسی
۳پس زفان بگشاد حمال دژم
گفت باز افتد گر از من یک درم
۴یک درم گر رفت صد من بار نیز
باز میافتد ز پشتم ای عزیز
۵بار تا چندی کشی بی بار باش
گر دمی باقیست برخوردار باش
۶