از نیاز بندگی آن پادشاه
پیش مردی رفت از مردان راه
۱گفت پندی ده که رهبر باشدم
زین چنین صد ملک بهتر باشدم
۲گفت بنگر تا ترا ای شهریار
کار دنیا چند میآید بکار
۳کار دنیا آنچه باشد ناگزیر
آن قدر چون کرده شد آرام گیر
۴کار عقبی نیز بنگر این زمان
تا بعقبی چند محتاجی بدان
۵آنچه در عقبی ترا آن درخورست
کار آن کردن ترا لایق ترست
۶کار دین و کار دنیا روز وشب
تو بقدر احتیاج خود طلب
۷آنچت اینجا احتیاجست آن بکن
وانچه آنجا بایدت درمان بکن
۸گر بموئی بستگی باشد ترا
هم بموئی خستگی باشد ترا
۹ور بکوهی بستگی پیش آیدت
هم بکوهی خستگی بیش آیدت
۱۰بر تو هر پیوند تو بندی بود
تا ترا پیوند خود چندی بود
۱۱باز بر پیوند سر تا پای تو
تا توانی مرد ور نه وای تو
۱۲