پیر زالی بود با پشتی دو تاه
کشته بودندش جوانی همچو ماه
۱پیش مادر آن پسر را بر سپر
باز آوردند در خون جگر
۲پیرزن آمد بضعف از موی کم
سر برهنه موی کنده روی هم
۳کرده خون آلود روی و جامه را
گرد خویش آورده صد هنگامه را
۴گرچه پشتی کوژ بودش چون کمان
تیر آهش میگذشت از آسمان
۵آن یکی گفتش که هان ای پیرزن
رخ بپوش و چادری در سرفکن
۶زآنکه نبود این عمل هرگز روا
پیرزن در حال گفت ای بینوا
۷گر ترا این آتشستی بر جگر
هم روا میدارئی زین بیشتر
۸تا نیاید آتش من در دلت
این روا بودن نیاید حاصلت
۹چون نبودی مادر کشته دمی
کی توانی کرد چون من ماتمی
۱۰چون ترا میبینم از آزادگان
کی شناسی کار درد افتادگان
۱۱