مرغکیست استاده چست افتاده کار
نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار
۱جملهٔ شب تا بروز او نعره زن
می در آویزد به یک پا خویشتن
۲جملهٔ شب بی قراری میکند
نالهٔ خوش خوش به زاری میکند
۳چون همه شب بر نیاید کار او
خون چکد یک قطره از منقار او
۴چون رود یک قطره خون از دل برونش
دل چو دریائی شود زان قطره خونش
۵شور ازآن یک قطره در دریا فتد
وآتشی زان شور در صحرا فتد
۶پس دگر شب با سر کار آید او
همچنان در نالهٔ زار آید او
۷چون نه سر دارد نه پای آن کار او
کی رسد آن نالهای زار او
۸تاترا کاری نیفتد مردوار
کی توانی ناله کرد از درد کار
۹