چون صبا بشنید آن گفتار او
کرد تحسین بر چنان اشعار او
۱گفت ای گل راست گفتی این سخن
هست گفتار تو چون در عدن
۲شد منور از تو باغ و بوستان
بیجمال تو مبادا گلستان
۳پارهٔ زر در دهان گل نهاد
لاله آمد پیش و در پایش فتاد
۴لؤلؤ افشان کرد بر فرقش سحاب
کین غزل خوش گفتی ای در خوشاب
۵چون بگفت این بیتها را در صبوح
با صبا گفتا مرا در تن چو روح
۶این غزل را نزد آن دیوانه بر
که تو از عشق جمالم درگذر
۷تا نفرمایم ریاحین را به تیغ
سر ببرند از تو ایشان بی دریغ
۸این همه شور و شر و غوغات چیست
وین همه فریاد تو از بهر کیست
۹من ز تو بیزارم و آواز تو
من نخواهم شد دمی همراز تو
۱۰پادشاهی نیستی یا سروری
خواجهٔ یا مال و ملک و زیوری
۱۱تو گدائی عشق باشه باختن
جوز بر گنبد بود انداختن
۱۲لقمهٔ خود تا نماند در گلوت
ور نه آید سنگ خذلان برسبوت
۱۳گفت بسیاری از اینها با صبا
چون رسی پیشش بگو این ماجرا
۱۴گفت فرمان ترا من چاکرم
هرچه گوئی جمله پیش او برم
۱۵