من نمیدانم چه نیکو دلبرم
کز لطیفی در زر و در زیورم
۱نیستم عاشق چرا هر صبحدم
پیرهن را تا بدامن میدرم
۲دوست میدارند مردم روی من
دل از ایشان من بدین رو میبرم
۳کس چه میماند بمن از شاهدان
بر سر خوبان از این روشنترم
۴آنچه درخوبیست دارم ای عزیز
در لطافت غیرت ماه و خورم
۵چونکه بر رویم سحرگه میفتد
از طراوت لاجرم زیباترم
۶دست بر دستم برند از گلستان
زانکه خندان روی و نازک پیکرم
۷چون صبا بشنید آن گفتار او
کرد تحسین بر چنان اشعار او
۸