پس صبا این بیتها بر لوح دل
نقش کرد و گفت خود را العجل
۱چون صبا نزدیک گل آمد زراه
دید گل در گلستان همچو ماه
۲دید گل در گلستان سرفراز
خوش نشسته از سر تمکین و ناز
۳دید گل را در چمن چون خسروی
مه زرخسار لطیفش پرتوی
۴گل بدو گفتا کجا بودی بگوی
آنچه میباید ترا از من بجوی
۵گفت عزم آمدن کردم برت
تا بهبینم دست و پا و هم سرت
۶مرغکی آمد بر من بس حقیر
برکشیده نغمههای دلپذیر
۷داستانی چند پیش من بخواند
و از غم دل چند حرفی باز راند
۸رحمتی بر جان غمگینم نهاد
دست من بوسید و در پایم فتاد
۹گفت چون نزدیک آن زیبا رسی
پیش آن مه پارهٔ رعنا رسی
۱۰باخودش یک لحظه صاحب راز کن
آنگهی شعرمرا آغاز کن
۱۱گر اجازت میدهی تا این زمان
گفتهٔ او پیش تو خوانم روان
۱۲ور نمیدانی که او را نام چیست
گفت میدانم تو یک ساعت بایست
۱۳من چنان دانم که بلبل نام اوست
وصل رویم آرزو و کام اوست
۱۴عاشق روی من است آن بی وفا
بینوائی خرقه پوش و بس گدا
۱۵بارها آمد میان گلستان
عرض ما را برد آن بیخان و مان
۱۶چون مرا از گلستان بردند اسیر
در پی احوال شد آن فقیر
۱۷گرد بستان و گلستان برنگشت
تخم پیمان و وفاداری نکشت
۱۸گر نبودی عاشقی او مجاز
بعد من بودی بر آن آیین و ساز
۱۹مردمی باید در این راه نخست
باشد اندر عشق ورزیدن درست
۲۰او مرا رسوا کند در هر مقام
کی برد او در ره معنی تمام
۲۱چون من از کتم عدم باز آمدم
هر زمان زیبا و با ساز آمدم
۲۲اینکه او بازآمده است ای بیوفا
برد مغز من از آن تندی چرا
۲۳حالیا آن شعر اورا در نهان
نرم نرمی پیش ما جمله بخوان
۲۴تا نگردد باغبان واقف ازین
ور نه خون او بریزد بر زمین
۲۵چون صبا بر خواند آن بیت سه چار
کرد اندیشه در آن باب آن فکار
۲۶گفت این پوشیده باید داشتن
تخم پنهانی بباید کاشتن
۲۷تا نماز شام این گفت و شنید
بود گل را با صبا تا شب رسید
۲۸گل صبوحی کرد اندر گلستان
شد منور گلستان در بوستان
۲۹چون به گلزار آمد و خرم نشست
رونق گلهای بستان را شکست
۳۰چون بسی در خوبروئی ناز کرد
این غزل در مدح خود آغاز کرد
۳۱