عاشقی میرفت سوی حج مگر
شد بر معشوق بر عزم سفر
۱گفت اینک در سفر افتاده ام
هرچه فرمائی بجان استاده ام
۲در زمان معشوق آن مرد نژند
نیم خشتی سخت در عاشق فکند
۳همچو دُرّیش از زمین برداشت مرد
بوسه بر داد و درو سوراخ کرد
۴پس بگردن درفکند آن را بناز
مینکرد از خویشتن یک لحظه باز
۵هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیز
گفت ازین بیشم چه خواهد بود نیز
۶در همه عالم بدین گیرم قرار
کاینم از معشوق آمد یادگار
۷هرکرا بوئی رسد از سوی او
هر دو عالم چیست خاک کوی او
۸گر ازو راهی بود سوی تو باز
تو ازین دولت توانی کرد ناز
۹گر ترا آن راه گردد آشکار
هرچه تو گوئی بود از عین کار
۱۰